|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
قطره ی سرگردان
خیره ی طرح مبهم کلاف پیچیده
حالا باز تو بگو اینها کهنه اند
و بوی نمی که برداشته رخت از تابستان
هاشور مخملی ِ نگاهی دور
در گودی کبود ِ می چرخد ها تا امروز ِ دوباره تکرار
با ترجیع بند سلام
دور دور ِ ماهی در تنگ ِ تـَنگ بلور بی حباب زنده گی
می گوید حوض،آروز ی ماهی کوچک شاید است
من به فکر شکوفه های یخ زده ی قبل از عید
تاهنوز کلمه هایی که بوی نا میدهد کپک زده
و کسی خانه نیست تا سوخته ی ماهی سین هفتم نشود
پود ِ پوسیده ی این کلمه ها
و ابهامی که میچرخد تازه تازه تازه هر روزتر
و تو هنوز با ابروی گره کرده می گویی دست بکش بر اینهمه غبار
اما غبار که کهنگی ندارد
فوقش کمی آب است که رویش بپاشی خیال کنی که باران
فوقش بگویی همه ی اینها شعر ِ شعار
که بگویی قدیمی
پوسیده
مرده
آینه همان است که دیشب و دی سال و دی هزاره
پس چه میخوانی در گوشم که بمیر بر این همه.
قبرستانم
- تهران / مرداد ماه هشتاد و پنج