|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
چشم بر کفِ دست
خانواده کانون ِ زنجیرگسسته شد
انعکاس ِ ذره بینی ِ نور به کز خوردن ِ مژه های سیاه
مبل کهنه فرو افتاده از نگاه
سنگر مچالگی از درد.
میان خواب ِ ساعت پرید
جیغی که بیدار نکرد
به لرزه مردمک اول را
از سرانگشت ِ کوچکش چکاند
با صدای له شدن شاهدانه زیر ِ دندان
مشت که شد
فریاد ها آویخته بر پچ پچه ی فحاش
ناخن انگشت سبابه نگاهش را خراشید
تو نمی شد و ما مرده بود
به نیم من پناه در مبل کهنه
که ساعت ِ بیدار شده خمیازه کشید
خزش ِخون سرخ زیر ناخنهای شکسته
چکه چکه قطره از چشمهای نوک انگشت
و موهایی که قیچی بوسید
کتان ِ کفن پوسیده پوشید به رنگ دندان
رقص روی آینه های خرد شده
و تصور ِ ناپدیده گی ِ بکارت
پا برهنه تا خون و شعری که خط ِ روایی ندارد این داستان
پس منتظر حادثه نماند
تا انحنای تنش به تسلیم ِ دستان ِ بدون چشم بدوزد
آیینه در شاهرگ خیره
گم شد میان چشمهای سرانگشتانش
خالی از مردمکهایی که دورش می دویدند
-تهران / تیر ماه هشتاد و پنج