|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
تحمیل ِ یکباره ی شعر، در هم نوشتارپنداری ِ تصادفی ِ دو سالِم به یک چند سطر:
راست می گفتی؛
شعرها در کثافت جوبها تحریر می شوند،
و راه راه ِخیابان در بوی عفن.
قصه نباید خواند،
راه نباید رفت،
باید با چشمان خیره نشست،
گلوی همسایه را درید
و پا بر سر
چشمها باز ِ باز
باز تا استخوان ِ کمر ِ همه ی کلام.
باز دارم از رسوب ِ سردِ طغیان می میرم.
٬
تاس بریز
تا شومی ِ شعر
تا هورمون هایی که مرا
با بی حوصلگی ترشح می کنند
و پرت می شوم در درخت های خیره ی ماشینی
از نگاهی که زوزه می شود
قدم قدم بر کلاهِ سفت ِ خشن
و زالوی ترس
چسبیده بر گردنی تا جای بوسه ای نمناک.
اما صبر کن
این شعر، شعر نخواهد شد
*من و لا یزا نقاشی ِ ترسیده هم نمی شود
ردِ ناخن هایت در چشم
و پکی که بالا می آورم تو نیستی
حتا اگر تحریر هرچه شعر
در جوب خیابان
تو باشی.
- تهران / خرداد هشتاد و پنج
----
* اشاره به لبخند مونالیزا یا لبخند ژوکوند