|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
-آقا ببخشید، فندک خدمتتون هست؟
پک نمی شود این سیگار در دهان تاریکم...
کوران خاطره ها، بوران افکار، رگبار تند لحظه ها. و دختری که دستش را بر پوست کشیده ی شب می کشد. چه ساعتی ست...
رد نگاهت در چشمانم می سوزد، می سوزد ، می سوزد. های بانو! کجایی؟ اینجا همه چیز مانند گذشته است. دلت خوش باشد به این یگانگی. اما کسی آیا از پشت فاصله ها، نخواهد پرسید چگونه بودن مرا؟ من که بی دار و ندار مانده ام در بهت این همه بسیاری تو...
زمستان است...
- سلام. می تونم برسونمتون؟
صدای گذشته هایم از ماشینت بیرون می ریزد. کنار درخت بالا میاورم. این سربالایی مرا می کشد آخر از تنگی نفس...
"کنار درخت خم شد. عق زد دوباره" را یادت هست. پیشوا خود من بودم که میان شاخ و برگ های کدر این زندگی پنهان شده ام. نشد که بشود...
نگاهت می کنم در تاریکی. همیشه می پرسی چرا وقت خوابیدن پشتم را به تو می کنم. راستش را بخواهی می ترسم. وهم آن برم میدارد که نیمه های شب از خواب بیدار شوی و مرا بکشی. از تو می ترسم. چه کرده ای با من..؟
- آقا ممکنه فندکتون رو به من قرض بدین؟ فقط فندکتون رو نه هیچ جایی از بدنتون. چشماتون داره زخم می زنه به تنم. باز باید برم و هم بزنم اون کثافت خاطره ها رو...
تاریکی. تاریکی محض. برای استریپ تیز وقت خوبی ست... اما نه. اینجا حتا در مستراح هم دوربین مدار بسته کار گذاشته اند.
- آهای! رو خاطره هام نشستی. بلند شو از روی اون صندلی. یه جغد خواب، یه جغد مرده است.
شاعر مرده. آدم ساکت. نقاب پوسیده.
قهر واژه را نمی دانم تا به کی... "از چه باید کرد این همه بسیاری" به تکرار در آینه.
روزی خواهد رسید برای شکستن آینه ها. بخواب...بخواب...هیــــــسسسس...