|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
شاید دلت می خواست
در من مرده بودی
چون ناباوری ِ وهمی که می روی
تا تاریکی ِاتاق؛
که چراغ را همیشه خاموش دیده ای در من.
شاید حتا
فکر نبردیم به رسوب این هجمه ی هیچ
که صبوری را عودت آسمان داد و
مرگ را
در هدیتی از لمس آن همه پنهان کرد.
شاید
عادت نداشتیم به تکلم سکوت
و هجاهایی تا صبح بی نگاه
در خالی ِاین همه بهت
که نبودی.
دستم هنوز
میان ملافه های چروک تخت
دنبال تو می گردد.
- تهران / اسفند هشتاد و چهار