|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
لحاف کهنه ی زال ِ فلک، شکافته شد
و پنبه، کوچه و بازار شهر را پر کرد
و دشت ـ اکنون ـ
سرد و غریب و خاموش است.
- آهای!
لحاف پاره ی خود را به بام ِ ما متکان!
که گرچه پنبه ی ما را همیشه آفت خورد،
و دشت ِ سوخته، از پنبه ی سپید تهی ست؛
جهان به کام حریفان پنبه در گوش است!!
-فریدون مشیری / دفتر "بهار را باور کن"