تبليغاتX
میعاد در لجن
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
سیاه
 

لحاف کهنه ی زال ِ فلک، شکافته شد

و پنبه، کوچه و بازار شهر را پر کرد

و دشت ـ اکنون ـ

سرد و غریب و خاموش است.

 

- آهای!

لحاف پاره ی خود را به بام ِ ما متکان!

که گرچه پنبه ی ما را همیشه آفت خورد،

و دشت ِ سوخته، از پنبه ی سپید تهی ست؛

جهان به کام حریفان پنبه در گوش است!! 

-فریدون مشیری / دفتر "بهار را باور کن"

2      فروه  |