تبليغاتX
میعاد در لجن
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
اپیزودیک

 

سه:

کلاه را روی سرت می کشی. تمام آنچه که دوست دارم محو می شود. دستم دیگر گیر نمی کند میان موهایت و بهانه ندارم برای غر زدن که چرا رنگشان رفته از سیاهی. شال را می پیچی دور گردنت و آنقدر بلند است که مرا در تمام خیابان ها  دنبال تو می کشد. حتا آنجاهایی که آفتاب نیست تا سایه ات باشم. یادم رفت نگاهت کنم. داشتم فکر می کردم که چطور آنقدر راحت روی تخت یکنفره جا می شدیم و تو طوری از در وارد میشدی که انگار هزار سال است که از در می آیی و من را می بینی که مستقیم به آشپزخانه می روم و برایت چای می ریزم. می دانستم ممکن است دیگر نبینمت و این راه یکطرفه تا بیمارستان مثل سِرُم زیر پوستم بخزد. کرکره ها بسته ماندند و من شنیدم کسی با سه تا آمپول می گفت امشب خواهم مرد و حتا جا ندارم در قبر غلت بزنم. جا ندارم دستم از ملافه بیرون بماند و فکر کنم در خانه ی قدیمی بیدار شده ام. حتا شنیدم صدای ظرف می آمد و من اصلا فکر نکردم که اینجا خانه ی جدید است و سر کاسه ی توالت فقط باید بالا آورد و به هیچ کس فکر نکرد.

 

 

دو:

توی تاکسی نشسته ام. ذهنیت مبهمی از پسری که آنطرف نشسته درگیرم کرده است. نشسته ام اما در واقع می دوم تا زودتر برسم به آن ساختمان که فکر می کنم روی یکی از نیمکت های سیمانی روبه رویش نشسته ای. یادم نیست که هوای آن بیرون چقدر سرد است و تو باید قدم بزنی تا غر زدن یادت برود. زمان می دود و من هر چه پایم را روی پدال گاز فشار میدهم چراغ سبز نمی شود. وقتی می رسم نمی فهمم چرا از دیدنم جا می خوری و در کل خیابان هایی که راه رفتیم یک ساندویچ فروشی کثیف پیدا نشد که ته شیشه نوشابه هایش سوسک  مرده پیدا بشود و من دیگر موقع گول خوردن به پشت بام ساختمان خیابان فردوسی سقوط نکنم که مجبور بشوم گوشه ی آسانسور مچاله شوم. راستش را بخواهی آن آخرین گاز نان خامه ای را آنقدر سرم به هوا کشیدن در پاکت گرم شد که نفهمیدم چه مزه ای بود و سطل آشغالی پیدا نمی شد که هی فکر نکنم تو آخرش آن پاکت خامه ای شده را که تا خورده بود به خودم هدیه میدهی. توی تاکسی لبخندی شدم که ماسیده ته یک کتاب پشت در مانده یخ زده بود به تاریخ یکم ژانویه ی هزار و سیصد و هشتاد و پنج.

 

 

یک:

می خواهم بکشم. تراش می آورم تا برای خراش دادن و پاره کردن تیز تیز باشند. روی ماه برف نشسته و خودش را که از سرما به کیسه مشکی شب چسبانده از من می دزدد. آخر میداند که موهای بریده بریده ام را گره زده ام به نرده های بازپروری تااز پشت ابر بیرون نیاید و من یاد روزهای مردد نیفتم. اما جز این ماه یخ زده باید چیز دیگری باشد که مرا یاد تو بیندازد. من باید همه را تحویل نگهبان بدهم تا راهم بدهد. آخر دارم ترک میشوم و هیچ خاطره ای نباید از تو باشد. تو که گاهی موهایت شرابی بود و میان فواره ها ایستاده بودی ، گاهی با موهای مشکی و عینک آفتابی جدیدت رو به رویم می نشستی. بعضی وقت ها هم نگاهت را از من می دزدیدی تا نفهمم داری توی آینه به من فحش می دهی. تعجب می کنم که چرا دیگر دوستم نداری و خواسته ای از یادت بروم. اصلن هم فکر نکردی که من جایی را ندارم جز کنار تو که هی بنشینم و سیگار بکشم و به زمین و زمان غر بزنم. حالا نمی دانم چند وقت است که رفته ای و من باید از آغوش تو هم رها بشوم.

کاش از یادت برود این همه فراموشی و باز در آینه لبخند بزنی به نگاه منتظر من که میان این همه دیوار، کهنه می شوم تا بیست و نهم تیر ماه هر سال با هم متولد شویم.

 

- تهران/ دیماه هشتاد و پنج

 

2      فروه  |