تبليغاتX
میعاد در لجن
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
عنوان ندارد اینهمه پوسیده گی

قطره ی سرگردان

خیره ی طرح مبهم کلاف     پیچیده

حالا باز تو بگو اینها کهنه اند

و بوی نمی که برداشته رخت از تابستان

هاشور مخملی ِ نگاهی دور

در گودی کبود ِ می چرخد ها تا امروز ِ دوباره تکرار

   با ترجیع بند سلام

دور دور ِ ماهی در تنگ ِ تـَنگ بلور    بی حباب زنده گی

می گوید حوض،آروز ی ماهی کوچک شاید است

من به فکر شکوفه های یخ زده ی قبل از عید

تاهنوز کلمه هایی که بوی نا میدهد     کپک زده

و کسی خانه نیست تا سوخته ی ماهی سین هفتم نشود

پود ِ پوسیده ی این کلمه ها

و ابهامی که میچرخد تازه تازه تازه      هر روزتر

و تو هنوز با ابروی گره کرده می گویی دست بکش بر اینهمه غبار

اما غبار که کهنگی ندارد

فوقش کمی آب است که رویش بپاشی     خیال کنی که باران

فوقش بگویی همه ی اینها شعر ِ شعار

که بگویی    قدیمی

پوسیده 

مرده

آینه همان است که دیشب و دی سال و دی هزاره

پس چه میخوانی در گوشم که بمیر بر این همه.

         قبرستانم

 - تهران / مرداد ماه هشتاد و پنج 

 

 

2      فروه 

 

چشم بر کفِ دست

خانواده کانون ِ زنجیرگسسته شد

انعکاس ِ ذره بینی ِ نور به کز خوردن ِ مژه های سیاه

مبل کهنه فرو افتاده از نگاه

سنگر مچالگی از درد.

میان خواب ِ ساعت پرید

جیغی که بیدار نکرد

به لرزه مردمک اول را

از سرانگشت ِ کوچکش چکاند

با صدای له شدن شاهدانه زیر ِ دندان

 

مشت که شد

فریاد ها آویخته بر پچ پچه ی فحاش

ناخن انگشت سبابه نگاهش را خراشید

تو نمی شد و ما مرده بود

به نیم من پناه در مبل کهنه

که ساعت ِ بیدار شده خمیازه کشید

خزش ِخون سرخ زیر ناخنهای شکسته

چکه چکه قطره از چشمهای نوک انگشت

و موهایی که قیچی بوسید

 

کتان ِ کفن پوسیده پوشید    به رنگ دندان

رقص روی آینه های خرد شده

و تصور ِ ناپدیده گی ِ بکارت

پا برهنه تا خون و شعری که خط ِ روایی ندارد این داستان

پس منتظر حادثه نماند

تا انحنای تنش به تسلیم ِ دستان ِ بدون چشم بدوزد

آیینه در شاهرگ    خیره

گم شد میان چشمهای سرانگشتانش

خالی        از مردمکهایی که دورش می دویدند

-تهران / تیر ماه هشتاد و پنج

 

2      فروه