|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
تابستان که بیاید، نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی، مرتب می خوانَدَم : تو کِی خواهی مرد؟
...
فانوس ِ گم رنگ
می تابی بر وسعت جاودانگی مختوم
لخ لخ ِ دمپایی در گوش واره
پیچش حلقوی در گرداب تعفن کلمه
و تاب تاب ِ نگاه
در قراری همیشه منتظر تا فرار
قصه از آغاز
چشم در خط خطی ِ خطوط ِ راه آهن به امتداد
دوخته دهان بر فریاد
شروع نشده تمام می شوی
و کبودی هایم که بوی تو میدهد
هنوز محو ِ پوسیده گی در سطلهای بازیافت نشده ام
کنار خیابان جای من نمی ارزد
فقط دو چشم
سیاه رفته شده تا قهوه ای روی موهایت
با زهرخندِ عابرانگی ام
در پیاده رو ِ پر تنه های متجاوز
قصه به پایان
نخواهیم رسید به دری که باز
و بستگی دارد به نگاهی دوباره تا تلخ شود همیشگی
کلاغ پر میکشد روی خطوط ریل
و کور می ماند قدم قدم در افق سرد
خداحافظی نکرده
کودک را در سبدی که بدون رودخانه مانده بود
طولانی نشده بگویم
طویل ترین موازات خط خطی
مرا به من هایم ندوخت
تو که تا مِنهای بی نهایت به علاوه ی من نمی شوی
صفر جا انداخته شدیم در عبور
پاشیده بر زمان
تف می کنیم لخته ی همدیگر را
قصه بی قصه
بهانه توشه ی نگاهی دیگر بوسه همان
لمس سرانگشت به کشف تو و من دیگر شده
خواب رفته بود