|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
تحمیل ِ یکباره ی شعر، در هم نوشتارپنداری ِ تصادفی ِ دو سالِم به یک چند سطر:
راست می گفتی؛
شعرها در کثافت جوبها تحریر می شوند،
و راه راه ِخیابان در بوی عفن.
قصه نباید خواند،
راه نباید رفت،
باید با چشمان خیره نشست،
گلوی همسایه را درید
و پا بر سر
چشمها باز ِ باز
باز تا استخوان ِ کمر ِ همه ی کلام.
باز دارم از رسوب ِ سردِ طغیان می میرم.
٬
تاس بریز
تا شومی ِ شعر
تا هورمون هایی که مرا
با بی حوصلگی ترشح می کنند
و پرت می شوم در درخت های خیره ی ماشینی
از نگاهی که زوزه می شود
قدم قدم بر کلاهِ سفت ِ خشن
و زالوی ترس
چسبیده بر گردنی تا جای بوسه ای نمناک.
اما صبر کن
این شعر، شعر نخواهد شد
*من و لا یزا نقاشی ِ ترسیده هم نمی شود
ردِ ناخن هایت در چشم
و پکی که بالا می آورم تو نیستی
حتا اگر تحریر هرچه شعر
در جوب خیابان
تو باشی.
- تهران / خرداد هشتاد و پنج
----
* اشاره به لبخند مونالیزا یا لبخند ژوکوند
پشت ابرها دراز کشیده ام. سیگار می کشم، فکر می کنم و اصلا نگران نیستم. پشت ابرها خنک است. آینه ای دارم آنجا. نگاه که می کنم در آن، با این قیافه ی پف کرده، و موهایی که به زحمت پنج سانتی متر می شود،خودم را نمی شناسم. تازه کوتاهشان کرده ام و هنوز به این قیافه ی اخمو عادت ندارم.
روزها که سردم می شود و خوابم می گیرد، لحاف خیس ابر را رویم می کشم و به آدمها خیره می شوم. برایشان قصه می بافم؛ "آن یکی کارمند است لابد، و این یکی شاید پرستار سالمندی زمینگیر. آن یکی مردی خشن است که همین سر صبحی زنش را کتک زده و آن یکی حتمن پزشکی است که ماشینش او را تا مطب می برد..." اما نمی دانم میان این همه آدم، چرا هیچ کس شبیه من و تو نیست.
پشت ابرها دراز کشیده ام. روزگاریست اینجایم و تو رفته ای از سر کوچه، برای سفره ی خالی نگاهمان نان بخری. هنوز نیامده ای و من نگرانت نیستم. سیگار می کشم و وصله ی روز را به شب کوک می زنم. شب ها که همه ی چراغ های آن پایین خاموش است ـ حتا چراغ نانوایی ها که تو رفته ای نان بخری و هنوز نیامده ای ـ مثل آرش الله وردی،تف می کنم آن پایین. گهگاه کسی، عابری شاید که نیمه شب قدم زنان با یادگارهایش راه می پیماید، فحشی نثارم می کند. اما وقتی گریه می کنم، همه بالا را نگاه می کنند و می گویند" آه! عجب بارانی..."
پشت ابرها دراز کشیده ام. سیگار می کشم و گرسنه ام. از هیچ نانوایی ای بوی نانی که تو رفته ای بخری نمی آید. فرشته ها می گویند حس بویاییم را از دست داده ام. می گویند" بوی نان می آید و نان هم عنقریب" اما من شک دارم و هی سیگار می کشم. گاه بادی می آید و من فکر می کنم تو کجا ممکن است باشی. نکند باد تو را ببرد و من گرسنه بمانم اینجا و آخر روزی برسد که سیگارهایم هم تمام بشود و دیگر کاری نداشته باشم بکنم. آخر می دانی، این یویو را آنقدر بازی داده ام که نخ هایش سابیده شده و همین روزهاست که پاره بشود. آنوقت من می مانم بی سیگار و بی هیچ چیزی که مرا سرگرم کند و بی نان و حتا بی تو.
پشت ابرها دراز کشیده ام و از بوی نان خبری نیست هنوز...