|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
دوباره به آن کار دست زدم.
هر ده سال یک بار
این کار را می کنم.
ای دشمن
دستمال از صورتم بردار
آیا ترسناکم؟
بینی، گودال چشم ها
رشته ی کامل دندان ها؟
طعم ترش دهان
یک روزه از میان می رود.
خیلی زود
گوشت هایی که گور پوسانده بود
دوباره می رویند
و من زنی خندان خواهم شد.
من فقط سی سال دارم
و مثل گربه نه تا جان دارم.
این دفعه ی سوم است
چه نکبتی
هر ده سال یکبار مردن.
میلیونها رگ و پی
جماعت تخمه می شکنند و هجوم می آورند
تا ببینند چگونه دست و پای مرا برهنه می کنند.
استریپ تیز عظیم.
آقایان، خانمها
این دستهای من است و این زانوهای من.
چه بسا پوست و استخوانی بیش نباشم.
اما همان زن هستم، همان.
برای دیدن زخم هایم باید پول بدهید
برای شنیدن صدای قلبم باید پول بدهید.
راستی، قلبم دارد می زند.
خوب جناب دکتر
آقای دشمن
من همه ی سرمایه ی شما هستم.
خاکستر خاکستر
خودتان به هم بزنید و بگردید
گوشت،استخوان، هیچ چیز اینجا نیست.
از دل خاکستر
با موهای قرمز ظهور خواهم کرد...
- بانو ایلعاذر / سیلویا پلات
امتدادِ بی حوصلگی را
مگر خزان ِ پوسیده ی پندار.
ور نه
با روزنی از گردون ِ چرخاچرخ
نه عزم شکوفه ای
نه در پیچ و تاب رسوب خاطره
تاب ِ ترانه ای
به رویش باران.
پس
ای ستاره ی ابربار ِ تنهایی
از مخیله ی روز بیرون شو
تا مرا
در عمق پنهان ترین خمیازه ی بیداری
به باز آوای هر چه محال ببری.
- تهران / اسفند هشتاد و چهار