|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
سین ِهفتم
سیب سرخی ست،
حسرتا
که مرا
نصیب از این سفره ی سنّت
سروری نیست.
...
بهاری دیگر آمده است آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
- احمد شاملو / از کتاب ترانه های کوچک غربت
دل گمراه ِ من چه خواهد کرد
با بهاری
که می رسد از راه...
شاید دلت می خواست
در من مرده بودی
چون ناباوری ِ وهمی که می روی
تا تاریکی ِاتاق؛
که چراغ را همیشه خاموش دیده ای در من.
شاید حتا
فکر نبردیم به رسوب این هجمه ی هیچ
که صبوری را عودت آسمان داد و
مرگ را
در هدیتی از لمس آن همه پنهان کرد.
شاید
عادت نداشتیم به تکلم سکوت
و هجاهایی تا صبح بی نگاه
در خالی ِاین همه بهت
که نبودی.
دستم هنوز
میان ملافه های چروک تخت
دنبال تو می گردد.
- تهران / اسفند هشتاد و چهار
حامله ام.
باردار ِ زمزمه هایی که نیستی؛
نامم را به لب
و کودکی که هی لگد می زند.
بالا که می آورم
خون خطی می شود بر آینه
از پیشانی
تا لبی برآماسیده از نگفت ها
با بچه ای که می چرخد در من
چون خیالات خام.
حامله ام.
باردار ِ گریه هایی که نباریده ام
و نسیمی نمی وزد در سرم
به کوران پوسیده گی ِ لامحال.
حامله ام
باردار ِ شعری که هی لگد می زند
انگار
که هیچ گاه نخواهمت زایید.
- تهران / اسفند ماه هشتاد و چهار