تبليغاتX
میعاد در لجن
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
 

ماتیک شده ای بر لبم.

روی ته سیگارهایی که می کشم تا کبودی لبها،

ماسیدنت را به چشم هایی که می روند تا هرزگی

باد بزن میشود نگاه منقلبت بر تنم.

عصر شده ام

در من خنک می شود بلندای روز

شناخته بودی ام شاید:

رسوب خورشید بر جدار خیس زمان...

آهسته اگر بروی

تا ته دنیا غروب می مانم.

- تهران / بهمنگان هشتاد و چهار

 

2      فروه  | 

عنوان ندارد
 

دهان که باز می کنم

بوی مرا می دهی با همه واژه های مهجورت،

چشم که باز می کنی

کلاغ از حنجره ام می خواند در باد...

تنی می خواستم به آب بزنم در پاشویه

کف شدی درون چاهک و گفتی

" این دل. بوسه اش با تو"

کلمه نمی شوی در ازدحام

بوسه نمی شود لب هایم بر این چاقو،

ذره ذره در شب رقیق می شویم

آن که منم با هزار آواز مرگ و

سیبی که هزار چرخ می خورد

تا تو ...

- تهران / بهمنگان هشتاد و چهار

2      فروه  | 

سیاه
 

لحاف کهنه ی زال ِ فلک، شکافته شد

و پنبه، کوچه و بازار شهر را پر کرد

و دشت ـ اکنون ـ

سرد و غریب و خاموش است.

 

- آهای!

لحاف پاره ی خود را به بام ِ ما متکان!

که گرچه پنبه ی ما را همیشه آفت خورد،

و دشت ِ سوخته، از پنبه ی سپید تهی ست؛

جهان به کام حریفان پنبه در گوش است!! 

-فریدون مشیری / دفتر "بهار را باور کن"

2      فروه  | 

 

...آیا ندیده ای

آن حجم سیال

که خوشبختی ِ تیره گونش را

با حباب های روشن و رنگین

تاخت زد

و به آسمان کوتاه قدِ باورهای پوسیده پر کشید؟

 

چند لحظه سکوت

برای حلول روح خرس بزرگ

در کالبد زمان

و رها شدن در آغوش تاریخ.

بگذار

سنگینی ِ قضاوت ِ ناکرده هایمان

بر دوش گذشته ها باشد.

-تهران / بهار هشتاد

2      فروه  | 

بگذارید حرفم را بزنم
 

در غفلتِ خاموش همین صبح و شام صبور

همیشه چیزی مشابه مرگ

در عادت آسوده ی ما تکلیف آخر است.

(یعنی که هیچ!؟

یعنی کنار خود مردن ِما،تقدیر ما نبود!؟)

دریغا که در این دیرکردِ زودازود

هم از معنی حال

به اندیشه ی آسمانی ابرآلوده حتا آوازمان نمی دهند،

اما فرصتی ست هنوز

تا خویش را بی تیغ و ترازو در آیینه بنگریم،

چرا که از آن رخت و جامه ی خیسی که بر بند باد

بوی عودت دریا می داد

دیگر جز پلاس پاره ی صوفی بر عورت آسمان باقی نمانده است.

دریغاکه در این زودکردِ دیرادیر

هذیان ِ گول ِ دوش را

تنها کرنای چارسوق ِ دمیدنی بودیم،

که از تخیل توفان هاش

جز حکایت مویه و مزار،میراثی نیست.

-از مجموعه شعر"دیرآمدی ری را..." / سید علی صالحی

 

2      فروه  | 

 

فریاد می کشم

بر فراز دره ای عمیق

در انتظار پژواک

 

گریه امانم نمی دهد

وقتی

جایی برای گریستن نیست

 

همیشه با کسی

قرار ملاقات دارم

که نمی آید...

نام او در خاطرم نیست

 

سال هاست

مثل پر ِ کاه

در میان فصول

سرگردانم

ـ همراه با باد / مجموعه سروده های عباس کیارستمی

   

2      فروه  | 

هذیان
 

کاش می توانستم

روز را

برهنه کنم از جامه ی خستگی

و شب را

بی هراس از کابوس تردید

به سر برم...

کاش می توانستم

وحشت را

از چشمان آینه بر گیرم

و سایه ی گریزانم را

در حصاری از اعتبار نقاب مخدوشم

بنشانم...

آه اگر می توانستم...

- تهران / ...

 

2      فروه  |