تبليغاتX
میعاد در لجن
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
 

 

محمد را فروختم

به صلیب ِ عیسی،

عیسی را

به پندار ِ زرتشت،

و زرتشت را

به رذالت آدمیان.

...

از میان لجن روییده ام امروز؛

بر من

نماز بگزارید.

-تهران / آذر ماه هشتاد و چهار

  

2      فروه  | 

 

 

تو از طنین ِ کاشی ِ آبی، تهی شدی...

  

2      فروه 

سقوط
 

خبر رو که شنیدم، می دونستم باید بهش تلفن کنم. می دونستم شوهر اون عاشق این جور بازیاست.

تلفن نکردم.اسم کشته شده هارو که شنیدم، یه راست رفتم خونه شون. از میون جیغ ها و گریه ها که گذشتم، دیدمش که نشسته روی صندلی و داره دستمالشو گوله گوله میکنه.گریه ام نگرفته بود ، اما دلم میخواست جای سکوت اون زار بزنم.از پشت که بغلش کردم خودشو جمع کرد تو آغوشم و گفت "بالاخره تحریم تموم شد."

عادی نبود.مثل من و دو سه تا دوست دیگه ای که واقعا عادی نبودیم و از آدمای عادی به قواره ی یه دنیا دور بودیم.بدترین شوخی مون هم این بود که بالاخره یکی از همین عادی مردمان، میاد و میگیردمونو ما می شیم یه زن ساده ی کامل...آخرش هم شوخی با یه احمق گفتن اون تموم میشد و خنده های پوک... ازدواج که کرد، کم کم سرید میون اونا و یه روز هم بگی نگی بهم فهموند که ترجیح میده یاد اون روزا نیفته. شوهر خوبی داشت و خانواده ی شوهره هم خیلی دوستش داشتن.

یه دست روی شونم ، بهم فهموند که باید برم قاطی بقیه عزادارا. خواهر شوهرش بود.تسلیت گفتم و اجازه خواستم که پیش اون بمونم.پلکای نمناکشو گذاشت رو هم که باشه و با هق هق دور شد.نشستم رو زمین. گفتم" معلومه هنوز عادی نشدی که مثل اونا جیغ نمی زنی." نگاهم کرد. خیلی تلخ بود اما، نه اونقدر که مانعم بشه از ادامه ی حرف.گفنم " می دونستم بالاخره یا تو مثل اون می شی یا اونو شبیه خودت می کنی"نگاهش شبیه پوزخند تلخی شد.

خواهر شوهرش، آخرین باری که رفتم خونشون، بهم گفت " یه چیزی ته نگاه این دوستت تلخه، غمگینه.تو میدونی چشه؟" می دونستم.گفتم" درست میشه. کدوم تازه عروسی رو دیدی که احساس کنه همه چیز مرتبه." خودش همیشه میگفت " جواب آدمای عادی رو باید با زبون خودشون داد"

خواهر شوهرش اومد کنارمون نشست. از دهنم پرید" خوبیش اینه که مثل همه تو رختخواب پیری نمرد. عزت و احترامش که سرجاشه واسه خونواده، عادی هم نیست" خواهره براق شد. گفتم"آخه اینطوری شهید محسوب میشن. حین مأموریت بوده به هر حال.خوش به سعادتش" خواهره که آروم شد،تعجب از نگاه اون به صورتم پاشید. پاهام داشت خواب میرفت و صدای جیغ و گریه آزارم می داد.یه کاغذ از تو کیفم در آوردم و روش نوشتم" صبح تشییع جنازه، توی یه پراید دودی ، جلوی در همین خونه منتظرتم. با هم میریم تا مراسم." کاغذ رو چپوندم تو جیب مانتوش و پا شدم به خداحافظی. وقت رفتن غریب منو فشرد تو آغوششو کنار گوشم رو بوسید. گریه ام که گرفت از خونه شون زده بودم بیرون و داشتم تو هوای کثیف نفس عمیق می کشیدم.

...هنوز صدای گریه و جیغ میاد. نمی دونم این مردم چقدر جون دارن واسه گریه کردن و هوار زدن. بیرحمانه فکر می کنم بعضیاشون خوشحال هم هستن ته دلشون، پسری از خونواده ی سرشناسشون شهید شده و کلی می تونن فخر بفروشن.اوووووووه ....چه فکرایی. الان اون میاد و حسابی باهاش حرف می زنم، بغلش می کنم ، میذارم گریه کنه و بعد از گذشته ها میگیم و...

خواهرشوهرش نشست تو ماشین. چشماش هنوز خیس بودن.یه مچاله ی زرشکی-سفید گذاشت روی داشبورد.  " فرصت نکرد یادداشتتو بخونه. رگشو زد.جفتشونو تو یه قبر خاک می کنیم. اونو بالا، برادرمو پایین." چشمام سوخت . هنوز داشت حرف میزد." اگه دیروز دیرتر پاهات خواب می رفت، اگه از عادی شدن دوستت خجالت نمی کشیدی،اگه کمکش می کردی که گریه کنه، اگه به جای این یادداشت تو گوشش گفته بودی، اون وقت منو اینجا کنارت تحمل نمی کردی ."

نه دنیا دور سرم می چرخید مثل داستانا، نه غش کردم مثل تو فیلما. وقتی خواهره پیاده شد و رفتنشو تماشا کردم، رفتم توی دستشویی برج یه دل سیر بالا آوردم، بعدشم همون کافه ی همیشگی و پک های عمیق....

- رامسر/ شانزدهم آذر هشتاد و چهار

2      فروه  | 

تب...هذیان...درد...
 

ـ به سایه خیره نشو. طرح اندام کدام هرزه را نقش می زنی بر آن سیاهی بکر؟!

...

ـ اسمش این نیست. لب ِ فراموشی رو ببوس و خلاص.

...

ـ بهش گفتم یه نگاه منو مهمون ِاون همه سیاهی کن. چشماشو بست و گفت گمشو.

...

ـ این بچه یه پدر می خواد مثل تو ، تا راحت بشه بهش گفت حرومزاده.

...

ـ  دلم می خواد  با هر کلمه ام ، به روح کثیفت تجاوز  کنم.

...

ـ لورکا یا کارلو؛ چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که شرطو به همخوابگی با من باختی؛ چراغو خاموش کن.

...

ـ اونقدر خفه ات می کنم که تا آخر عمر، صدای جیغت تو تمام تنم بپیچه.

...

...

...

2      فروه  | 

 

شَتکی از ذهن پوسیده ام

بر چهره ی کریهِ ثانیه ها...

 

تا به آستین ِ کدام ساعت سعد، پاکم کند آن فرشته ی آبی رنگ...

      

2      فروه  | 

فاجعه ای دیگر ...
 

بی اهمیت شده اند برایم اتفاق های گاه و بیگاه جاری در اطرافم.

اما این خبر، برایم سنگین تر از آنی بود که سکوتی در پی بیاید...

دکتر فرجی دانا،بر کنار شد و جانشینش...

 

برایم مهم نیست چه بر سرم آمده و می آید. اما برای کسانی که در امیدِ واهی و دور ِ ساختن ِ فرداها، به گورستانی چون دانشگاه پناه می برند، دلم می سوزد.

برای عظمت دانشگاهِ تهران نیز باید فاتحه ای خواند...

 

به راستی، به کدام سو کشیده می شویم در  بیراهه ی نادانی حاکمان؟

2      فروه  | 

 

ممیز هم...

2      فروه 

 

کراهت نگاه پوسیده ات

ترک می خورد

در انزوای عمیقی که منم.

بگذار

قهوه ای بنوشم

و همنشین لرد های تلخ و سیاه

مچاله شوم

در خاطرات زمخت...

2      فروه  | 

 

حلق آویز شتاب ثانیه ها

در عبور افسرده ی زمان...

2      فروه  | 

 

رفت،سفرش بخیر

تا نوبت...

2      فروه