تبليغاتX
میعاد در لجن
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
 

 حاشیه رفته ایم.

و در تمام راه

سکوت

حلق آویز ِ هرزگی ِ واژه ها بود.

ستاره را

به رستاخیز صبح رساندیم تا دو راهی ِ امروز...

 

پشت نقاب های تازه

پوسیده ایم.

-تهران / بهار هشتاد و ...؟

   

 

2      فروه  | 

 

پس راست است ، راست

که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز ِ برودری دوزی

چشمان زود باور خود را

دریده اند..؟

-فروغ فرخزاد / دیدار در شب

  

2      فروه  | 

 

 

دستانم را

در پرواز اگر دیده ای

از عمق لجن؛

دعوتی به فرود بر این تل ِ پوسیده مپندار.

به پرواز پروانکی سپید در رقصند

که سحرگاه

از پیلهء تکرار پر کشید از  رسوب ِ سالیان

و تن سپرد

به گیسوان طلایی آفتاب.

-تهران / پاییز هشتاد و چهار

 

2      فروه  | 

 

همینه دیگه؛ وقتی هم که راستشو میگی کسی باور نمی کنه...

   

  

2      فروه  | 

 

آن کس که روزگاری زنده بود مرده است

و ما که زنده بودیم اینک

با این صبوری اندک

در حال مردنیم.

-تی.اس.الیوت

2      فروه  | 

کمی آنطرف تر از هفت ِ مقدس
 

-برای محسن عرفانی

کمی آنطرف تر از هفت ، مردی، در هیبت رنج، با کوله بار ِ سنگین ِ خود فراموشی، شاگرد خرد خویش را ، گمشده در پستوی عمیق زمان، به انتظار ایستاده بود.

شاگرد، در برق مکدر آن نگاه،کمی آنطرف تر از هفت مقدس،با وحشتی مهیب،خیره مانده بود به تصویر بکر و دوردستِ خاطرات،که در طوفان خشمگین سالها، نارسیده بر درخت، خشکیده بود.

دو سلام و دو نگاه، کمی آنطرف تر از هفت بعدازظهر،به گرمای گیراندن سیگار پشت سیگار میهمان شدند و حقیقت صیقلی و موحش جاری را، در ردی از زمان، به مسلخ واژگانی ماندگار بردند.

تنها خاطره ای شیرین،و لذتی ناب در پنهان ترین روزنهای ذهن هردو خواهد ماند و ساعتی که کمی آنطرف تر از هفت ، به خواب رفته است...

2      فروه  | 

واریاسیون
 

در آیینهء آب ِ هوا

شاخهء طنین.

در آیینهء آب ِ موج

شاخسار کواکب.

در آیینهء دهان ِ تو

ضخامت ِ بوسه ها.

-فدریکو گارسیا لورکا

2      فروه  | 

کلاغی سیاه در هوای بارانی
 

اگر چه اعتراف می کنم علاقه ام را

که گاه

شِکوِه کنم از آسمان ِلال

اما

یارای شِکوه با من نیست.

...

بخت که یار باشد

با گذری دشوار از این فصل ِ خستگی

می خواهم

صورتی مرتب کنم

از همهء معجزه ها که اتفاق می افتد

...

انتظار دوباره آغاز می شود.

انتظار ِ بلند برای آن الهه

برای آن هبوط، آن نا منتظر.

-سیلویا پلات

 

 

2      فروه  | 

 

...می گویم "حالا که آمده ای، کمی میان رنگارنگی چراغ ها و آدمک ها قدم بزن و فراموش کن خدایی که صلیب را مقدرت ساخت." لبخندی محو میزند...

برگی خشکیده در دستانم می گذارد و قطره ای نگاه در چشمم، که "یادت باشد همیشه پشت سرت ایستاده ام. هر جا که باشی حقیقت این است؛ برگی خشک که به اشارتی، به ریز و خرد های بی قدر بدل می شود...دست و پا نزن که از این بیش، فرو نروی "

سیگاری می گیرانم.

در قدم هایش،  انتظار برای هزاران روز نیامده سنگینی می کند...

تنها آمده ام کافه. مسیح روبرویم نشسته است و خیره ، به نامعلومی دور، می نگرد.

2      فروه  | 

 

آنان کجایند

که هر روز

به لبخندی عمیق

میهمانم می کردند

و مرا با زوزه ی شبانه تنهایی

رها می ساختند...

یک موی پوسیده شان

به هزاران تن از عنکبوت های امروز می ارزد

که خلوتم را

به بهایی ناچیز

به هرزگی نگاه و نفس می برند...

-تهران / پاییز هشتاد و چهار

2      فروه  | 

 

صبح سه تن بودیم

عصر

من تنها بودم

ولی من باید ادامه دهم.

مرزها

زندان من اند.

باد

از میان سنگ مزارها می وزد.

آزادی به زودی از آن ماست

آنگاه

ما از میان سایه ها

سر بر می آوریم.

-لئونارد کوهن

2      فروه  | 

دیالکتیک تنهایی
 

تنهایی ـ احساس و علم بر اینکه انسان تنهاست، بیگانه از جهان و خویشتن ـ فقط ویژه ء مکزیکی ها نیست. همه ی انسان ها، در لحظاتی از زندگی شان ، خود را تنها  احساس می کنند . و تنها هم هستند. زیستن یعنی جدا شدن از آنچه بودیم برای رسیدن به آنچه در آینده ی مرموز خواهیم بود. تنهایی، عمیق ترین واقعیت در وضع بشری است. انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی که در پی یافتن دیگری ست...

- اکتاویو پاز / ترجمه ء خشایار دیهیمی

2      فروه  | 

 

...انگار

زنگ زنگ زنگوله های بیرق تکرار

در گوش زمان بی تحرک

وصیتی چونان

مرثیه های وداع می خواند.

انگار

در مسیری پر کلوخ می رفت

گاریکی خالی و قراضه

و دل مرا با خود

در چاله چوله های زندگی

می برد.

کاش

در هجای نازک ابر

روزی مرا

بیخود کند آن فرشته ی آبی رنگ

تا عریانی این زندگی بی لبخند

عاقبت

جامهء مرگی به تن کند...

-تهران / زمستان هشتاد و یک

 

2      فروه  | 

 

در نشیب ِروزهای دور

بر

فراز آینه ها ایستاده ام

با حجمی از تکرار...

-تهران / پاییز هشتاد و یک

2      فروه  | 

 

باران

نبارید.

همه چیز

یخ زد در بهت آمدنت.

و هوا

پر شد از بخار نفس هامان.

حالا رفته ای و

من مانده ام

با گل های خشک و

خاطرات کپک زده.

باران

نمی بارد هنوز

اما

از آمدنت

خبری نیست که نیست.

-تهران / تابستان هشتاد

2      فروه  | 

 

تازگی ها، واژه ها خسیس شده اند و خاطرات کلافه...

پ.ن: من کجا ایستاده ام در این برهوت؟

2      فروه  | 

 

ندانستن

تقدیر تو بود

مانند ابلهی

به کفش های جفت شده

خیره ماندن...

2      فروه  | 

من حالم خوبه. هیچم مریض نیستم.غصه هم نمی خورم.این لبخندی هم که می بینین واقعیه. نه تظاهره نه واسه گول زدنتون.

حالم خوب خوبه. نگرانم نباشین. اونقدر خوبم که همه رو دوست دارم و هر روز صبح به خورشید لبخند می زنم و تو خونه همه رو ماچ می کنم و بهشون می گم که چقدر دوسشون دارم.بعد میرم بیرون تو هوای آزاد ورزش می کنم و حس میکنم همه ی آدمها رو دوست دارم....

من حالم خوبه و هیچم مریض نیستم.

 

پ.ن : دیوونه ها هم هیچ وقت قبول ندارن که دیوونه اند!!!

2      فروه  | 

cafe de france
 

پشت پنجرهء این کافه، انگار در جزیره ای دورافتاده آرام گرفته ام. با پاکتی سیگار و قهوه ای تلخ.

و تمام ماهیان کوچک و بزرگ را از یاد برده ام.

از دریا، فقط ماهی کوچک قرمزی به یادگار آورده ام که در حوض تنهاییم ، هر صبح، مرا به لبخندی تهی میهمان می کند.

دلم می خواهد در وهم این خیال، تا آخر دنیا آبتنی کنم...

2      فروه  | 

 

نگاهت که به نگاهش می آویزد، هیچ میانتان می نشیند. غریبه است اما چون تو،از نگاه های پوک به کنج کافه پناه آورده است.

...

تنها یادی می ماند به کوتاهی پرش شب پره ای. و باز، پرت شدن به دنیای عنکبوت ها، که زندگی را می تنند در توهم شکار خرمگسی بزرگ.

2      فروه  | 

 

می گفت:" خوبی کفش پلاستیکی ِارزون، به اینه که وقتی از خودتم خسته ای، صدای قدم هات تو گوش کوچه های تنها نمی پیچه و هیچ گربه ای ازت فرار نمی کنه..."

 ... راست می گفت.

2      فروه  | 

میعاد در لجن
 

پروانهء مسین

آیینه وار

برپا نشسته بود

بر پهنهء لجن

و هر دو روی آن

خط بود

خطی به سوی پوچ

خطی به مرز هیچ.

از هم گریختیم

بر خط سرنوشت

خونابه ریختیم...

-نصرت رحمانی

2      فروه  | 

آغاز
 

کاش میشد

به فرودگاه رفت

و از این روزهای بیجان

سفر کرد.

 

کاش میشد

عمیق نفس کشید

و درون را

پر از اکنون کرد.

 

کاش میشد برگشت

و چمدان ها را

برای تفتیش باز نکرد.

 

میان این ثبات گیج

کاش میشد

میان صورتکها راه رفت

و بالا نیاورد.

-تهران / هشتاد و دو

2      فروه  |